تبليغاتX
رودخانه
تقدیم به دوستانم
امروز با گذشت چند ماه از کار در سازمانی به دور از کار خبر به این نتیجه رسیدم هر جا که یک خبرنگار پا می ذاره انگار مشکلات همه سرایز می شن اونجا حتی مکانی به دور از خبر!وقتی توکار خبری یک مشکل داری زمانی که از این کار برای مدت کوتاهی دور می شی مشکلاتت هم بیشتر می شه .خدامی دونه چقدر دلم برای خبر تنگ شده زمانی مسئولین را به نوعی بمب باران خبری شون می کردیم حالا خودم در سازمانی که به نوعی هم کار خبر انجام می دم گربانگیر مشکلاتی می شم که در عالم خبری زمانی به سراغم نمی آمد.با اینکه همچنان دست از کار خبر برنداشتم وگهگاهی قلمی می زنم بازهم دلم برای یک روز نشست های خبری ودیدار با دوستان قدیمی تنگ شده است.....................

+ نوشته شده در  88/05/12ساعت 10:46  توسط بهناز  | 

آن طور که سراج الدین میردامادی در وبلاگش نوشته این یادداشت متعلق به آقای دکتر حسین علایی از سرداران سابق سپاه پاسداران است که برای انتشار به روزنامه های داخل داده شده است اما مطبوعات از انتشار آن امتناع ورزیده اند. بر همین اساس یکی از روزنامه نگاران در داخل این یادداشت را برای آقای میردامادی فرستاده که وی هم متنش را در وبلاگ خود منتشر کرده است:

بسم الله الرحمن الرحیم

شهید مظلوم

بعد از ظهر روز پنج شنبه اول مرداد ماه سال 1388 که مصادف شد با بازگشایی دوباره پیامکها، پیامی به من رسید مبنی بر اینکه فرزند بیست و پنج ساله دوست عزیزم، آقای دکتر عبدالحسین روح الامینی که در اعترضات روز 18 تیرماه سال جاری دستگیر و زندانی شده بود، در زندان کشته شده و فردا تشییع جنازه وی برگزار خواهد شد.

بسیار متعجب شدم، زیرا آقای روح الامینی را که از سالیان دراز می شناسم فردی انقلابی، مؤمن و متعهد و همیشه در خدمت نظام جمهوری اسلامی بوده است. او از کسانی است که برای سرنگونی رژیم طاغوت تلاش زیادی کرده است. تعجب من بیشتر از آن جهت بود که چگونه ممکن است جوانی آنهم از خانواده ای شناخته شده، در جمهوری اسلامی دستگیر و سپس پس از دو هفته جنازه او تحویل خانواده اش گردد!

صبح جمعه 2/5/1388 به منظور شرکت در مراسم تشییع جنازه وی به درب منزل ایشان واقع در خیابان نصرت، کوچه بهشت رفتم. دیدم همه افرادی که در این مراسم حضور دارند، انسانهای مؤمن و اکثر آنها از فداکاران نظام اسلامی در دوران دفاع مقدس و پس از آن بوده¬اند. افرادی که هم اکنون مسؤلیتهای مهمی در کشور دارند نیز مانند آقایان احمد توکلی، حسین فدایی از نمایندگان مجلس، محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، صدر، رئیس سازمان نظام پزشکی، حسین محمدی، از دفتر رهبری، رجبی معمار، رئیس شبکه پنج سیما، علی عسگری، معاون فنی صدا و سیما و نیز برخی از سرداران دوران دفاع مقدس در مراسم تشییع و خاکسپاری حضور داشتند.

به آقای روح الامینی تسلیت گفتم و در اتوبوس به همراه وی عازم بهشت زهرا شدم. در مسیر راه، او ماجرای اتفاق افتاده برای فرزندش را اینگونه برایم تشریح کرد: بر اساس اطلاعات دریافتی این دوروزه، محسن را در روز پنج شنبه 18 تیرماه، افراد لباس شخصی دستگیر و او را به همراه جمعی دیگر از جوانان دستگیرشده، به ساختمان نیروی انتظامی تهران بزرگ واقع در خیابان کارگر در نزدیک میدان انقلاب برده و صبح روز جمعه 19 تیرماه آنها را با تعدادی اتوبوس به دو مقصد زندان اوین و اردوگاه کهریزک منتقل می نمایند. سپس این آیه قرآن را قرائت کرد:

و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله و کان الله غفوراً رحیما (سوره نساء – آیه 100).

و ادامه داد، ًمن از روز دستگیری وی، به هر کجا که مراجعه کردم، پاسخی به من ندادند. نیروی انتظامی، سپاه، وزارت اطلاعات و قوه قضاییه هرکدام از خود سلب مسؤلیت می کردند. دو هفته را اینگونه سپری کردم، به هرکجا سر می زدم، با دیوار بلندی از ناامیدی روبرو می شدم. تا اینکه دلالی پیدا شد و گفت اگر 4 میلیون تومان به من بپردازید، ترتیب ملاقات شما را با فرزندتان می دهم. در روز مبعث در حسینیه امام خمینی(ره) و در دیدار مسؤولین کشور با رهبری، این موضوع را با وزیر اطلاعات که در ملاقات حضور داشت، مطرح کردم تا در مورد آن فرد دلال تحقیق کنند. شماره های خود را نیر به وزیر اطلاعات دادم تا اگر نیاز به اطلاعات بیشتری داشت، بتواند با من تماس بگیرد. از وزیر اطلاعات خبری نشد تا آنکه دو روز بعد یعنی چهارشنبه بعد از ظهر، فردی به دفتر کار من زنگ زد و به من گفت، شما که از مسؤولین هستید و دارای پاسپورت سبز نیز می باشید، چرا سراغ پسرتان را نمی گیرید. گفتم من دو هفته است که به دنبال اویم و هیچ کس از وی خبری نمی دهد. او به من گفت به شما تسلیت عرض می کنم. من فکر کردم که می خواهد بلوف بزند و مرا بترساند، بعد دیدم که نشانی محلی را که باید به دنبال او بروم را می دهد. راه افتادم و به پزشکی قانونی رفتم. مشخص شد که فرزندم را وقتیکه گرفته اند مورد ضرب و شتم شدید قرار داده و او را مجروح کرده اند. جنازه اش را که دیدم متوجه شدم که دهانش را خرد کرده اند. فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمی گفت. مطمئنم هرچه از او سؤال کرده اند، درست پاسخ داده است. آنها احتمالاً نتوانسته اند، صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت، کتک زده و زیر شکنجه کشته اند. با عنایت مسؤولین، پرونده پزشکی او را مطالعه کردم، محل فوت او را لاک گرفته بودند. مشخص شد که بعد از مجروح شدن، به او نرسیده اند تا خون او عفونی شده و دچار تب شدید بالای 40 درجه گردیده و از شدت تب، دچار بیماری مننژیت شده است. او را ساعت سه و نیم بعد از ظهر چهارشنبه به عنوان فرد مجهول الهویه به بیمارستان شهدای تجریش منتقل و صبح روز پنج شنبه جسد او را به سردخانه تحویل می دهند. آنها، پس از یک هفته، ما را در جریان قتل فرزندم، قرار دادند. برای تحویل جسد، از ما تعهد گرفتند که شکایتی از کسی نداریم. ابتدا اجازه تشییع جنازه در جلوی منزل نمی دادند و بهانه می آوردند که خانه شما، نزدیک دانشگاه تهران و محل برگزاری نماز جمعه است و ممکن است مردم به آن بپیوندند و مشکلاتی ایجاد شود، من گفتم که وقت برگزاری نماز جمعه هنگام ظهر است و ما صبح او را تشییع خواهیم کرد و وقت زیادی نخواهد گرفت و با نماز جمعه تداخل ندارد. بالاخره با تعهد من و آقای ضرغامی رئیس سازمان صدا و سیما که افراد زیادی مطلع نخواهند شد و افرادی هم که خواهند آمد همه طرفداران نظام هستند، با این شرط که تشییع در جلوی منزل زیاد طول نکشد و بجز لا اله الا الله شعار دیگری داده نشود، اجازه دادند تا مراسم تشییع برگزار شود.

مادرش از لحظه اول اطلاع از مرگ فرزند، فقط می گفت: محسن من که رفت، به فکر محسن های مردم باشید.

آقای روح الامینی که به هنگام خاکسپاری فرزندش، چفیه بسیجی را همچنان بر گردن داشت، آنرا به من نشان داد و گفت: امروز این چفیه را بر گردن چه کسانی انداخته اند. کسانی که کار آنها دستگیری و احیاناً کشتن مردم شده است. آیا ما از جمهوری اسلامی این وضع را می-خواستیم؟ من رفیق شهید دقایقی هستم، هیچگاه لبخند او را از یاد نمی برم. او با لبخند خود، از اسرای بعثی عراقی و از فرماندهان جنایتکار آنها و نیز از فراریان از رژیم بعثی، مجاهدانی را ساخت که لشکر بدر را بوجود آوردند و باعث آزادی عراق از دست صدام حسین شدند. به یاد دارم که در سالهای اولیه پیروزی انقلاب وقتیکه احسان طبری تئوریسین حزب توده به زندان افتاد، پس از مدتی او اندیشه مارکسیسم را نقد کرد، زیرا با محبت با او رفتار شد. ولی اکنون بسیج را به جایی رسانده اند که جوان سالم حزب اللهی را دستگیر می کنند و جنازه او را تحویل خانواده اش می دهند. آنهم تعهد می گیرند که کفن و دفن به گونه ای باشد که اتفاقی نیفتد. آیا نظام آنقدر ضعیف شده است که از یک تشییع جنازه ساده می ترسد؟

دیشب آقای لنکرانی وزیر بهداشت برای تسلیت به منزل ما آمده بود، می گفت: به خاطر مبارزه با بیماری های عفونی و مننژیت در زندانها، ظرف این چند روز، بیش از دو هزار آمپول پنی سیلین بسیار قوی و آمپولهای ضد مننژیت به زندان های تهران فرستاده ایم. با گفتن این جمله، نگران وضعیت سلامت سایر زندانیان سیاسی شدم.

او می گفت: در نظر دارم یک گروه NGO تشکیل دهم تا بتواند از حقوق اولیه زندانیان، دفاع نماید. برای مثال وقتی کسی را می¬گیرند، حداقل به خانواده او اطلاع دهند که دستگیر شده ودر زندان است تا خانواده¬ها از نگرانی تا حدودی بیرون بیایند نه این که در بلاتکلیفی بسر ببرند. بتوانند برای زندانی خود وکیل بگیرند و از حقوق قانونی او دفاع نمایند. مطمئن باشند که در زندان سلامت بازداشت شدگان حفظ می¬شود و آنها در خطر جانی قرار ندارند.
با شنیدن این سخنان به یاد این آیه قرآن افتادم: و مـــن قتـــل مظـــلوماً فقـــد جعــلنا لولیــه سلــطانا
(اسراء - 33) .

البته ایشان از لطفهایی که به وی شده بود نیز مطالبی را بیان کرد. او می گفت بعد از اینکه متوجه شدند که من در دولت نهم رئیس انستیتو پاستور و مشاور وزیر بهداشت بوده و قبلاً نیز عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران بوده ام، هم اجازه دادند که به همراه یکی از دوستان پزشک پرونده پزشکی فرزندم را ببینم و هم پول قبر را از من نگرفتند و اجازه دادند که فرزندم را در قطعه 222 که نزدیک به مزار شهدا واقع شده است دفن نمایم، تا مادرش که هر شب جمعه به زیارت شهدا به خصوص شهدای هفتم تیر می رفته است، بتواند با فاصله کمی بر سر قبر فرزندش حاضر شود. آنها یک قبر اضافه هم به ما مرحمت فرمودند و در یک قبر دوطبقه فرزندم را به خاک سپردیم. او به طنز برایم می گفت: یکی بخر 2 تا ببر.

در پایان مراسم، او با قدرت روحی بسیار بر سر قبر فرزندش خطاب به حاضرین سخنانی را ایراد کرد و با تسلط بسیار بر خود، در انتها گفت: إنـا لله و إنـا إلیه راجــعون.

*برگرفته از وبلاگ سراج الدین میردامادی

 

+ نوشته شده در  88/05/12ساعت 0:15  توسط بهناز  | 

نمی توانم باور کنم ...بر سر کسی که یک روز حامی حق جوانان بود وبا حمایت ازمردمی که از سوی دولت به عنوان خش و خاشاک واغتشاش گر نامیده شدند و مرحمی برزخمهایشان بود چه آمد.چرا حال  که مردم نیاز به دفاع آنها دارند به تمامی اعتقادات خود پشت می کنند و خون جوانانی همچون اعرابی ،ندا و.......  پایمال می شود.به راستی ما کدام را باور کنیم حمایت یا خیانت !آیا شکنجه می تواند جوابی برای این سئوال ها باشد؟

چرا تنها با گذشت  چند روز از زندانی اینطوری همه چیزو فراموش می کنند وبا اعترافات خود مردم را در بهت فرو می برند.واین چراهاست که من وخیلی از مردم ورنج می ده ودر مقابل موجب آسودگی خیال افرادی می شودکه به راحتی به جان مردم افتاند وحتی از حیوانات نیز با آنها بدتر رفتار کردند.اینهاست سئوالاتیه که  در ذهن من وشاید بیشتر مردم باقی ماند وباید پرسید که این چراها را دیگر از که بپرسیم؟آیا شکنجه جواب این سئوالات است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  88/05/11ساعت 13:19  توسط بهناز  | 

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت 11:53  توسط بهناز  | 

نوشتن درباره خداحاظی از برنا اونم سرویس اقتصادی راستش برام خیلی کار مشکلیه.شاید اگر بگم روزهای خوب دوران  خبریمو توبرنا داشتم اغراق نباشه .توی سرویس اقتصادی برنا که تقریبا دوسال طول کشید در کنار خاطرات بد خاطراتی خیلی خوبی داشتم که جبران تمام این خاطرات بود.شاید یکی از دلایلی که دست از نوشتن تو وبلاگم کشیدم به دلیل محدودیت های سیاسی این خبرگزاری بود ولی به خاطر در کنار بودن بسیاری از دوستانم در این سرویس زیاد برام مهم نبود.دوستایی مثل سمیه امانی ،مهتاب سروش ،مرجان سادات طباطبایی،آمنه سادات موسوی،نگار صادقی ،مهتاب محمدیان و محسن مهدیان سردبیری که به دلیل صمیمیت زیادش با بچه ها اصلا احساس نمی کردیم که سردبیره ولی باید این موضوع بگم که آقای مهدیان در کناراخلاق خوب وصمیمیتی که بین بچه ها ایجاد کرده بود به موقش بچه ها ازش حساب می بردن و به عنوان یک مدیر همه بهش احترام می ذاشتن.توی سرویس اقتصادی در کنار تمام کار سخت وسختگیری های مهدیان توی خبر ولی همیشه لبخند وشوخی در بین بچه جا داشت وفراموش نمی شد.

البته نباید فراموش کنم که در کنار دوستان خبریم تو سرویس اقتصادی ،صمیمت بین بچه ها در سرویس ها دیگه هم زیاد بود وهمیشه در کنار هم بودیم .بامزه بازی های تایپیستمون "مریم روستایی" این جو تو سرویس اقتصادی شاد تر کرده بود.اما تمام این روزها با خاطرات خوبش با تغییر مدیریت تبدیل به روزای سخت وبدون حوصله برای تمام بچه ها شد.

اخراج دسته جمعی بچه های خبری ،استعفای سردبیر اقتصادی ودر پی آن رفتن سایر بچه ها این جو را روز به روز بدتر می کرد به جایی رسید که دیگه کسی تحمل موندن نداشت.نمی دونم چرا با برنایی که اینچنین جای خودشو در بین مطبوعات باز کرده بود ورقیب خبرگزاری های قدیمی همچون فارس،مهرو ایسنا شده بود این کارو کردن.الان برنا با اون همه عظمت تنها تبدیل به سایتی برای اخبار سیاسی ویا انتخابات شده ودیگه اثری از سرویس اقتصادی که رکن اصلی این خبرگزاری بود نیست.

سرویسی که به جایی در طی مدت کوتاه رسیده بود که خبراش تیتر یک روزنامه ها می شد وبه عنوان سکوی پرواز برنا محسوب می شد.

این جو سنگین برنا سبب شد با وجود خاطرات خوبی که از آن داشتم منم ترک کنم اونجا را مثل مابقی بچه های سرویس اقتصادی.

 

آخرین سفر مطبوعاتیم در برنا

 

البته باید بگم در کنار خاطرات خوبی که از برنا داشتم نمی تونم غافل از خاطراتم از حوزه خبری که از زمان عمر برنا عهدار آن شدم بشم.

درسته که حدود 5 سال وزارت ارتباطات ووزارت مسکن حوزه های اصلی خبریم بودن ولی با واردشدن به حوزه راه شاید تاحدودی به خاطر جالب بودن این حوزه سایر حوزه هامو فراموش کرده بودم وتمام  فعالیتمو معطو ف این حوزه  کرده بودم .

شاید بودن وزیری متفاوت باسایر وزاری این دولت ودوستان صمیمی علت این موضوع شده بود.

وزیر راه وترابری به دلیل جثارت در کنار لات بودنش اونو متمایز با دیگر وزرا کرده بود و در کمتر برنامه ای بودکه ما از دست این وزیر مجبور به خنده نمی شدیم.

سفرهای پی درپی در این حوزه شاید یکی دیگر از جذابیت های وزارت راه است که خبرنگارها را بیشتر به خود جذب کرده بود البته نمی تونم غافل از صمیمیت بین بچه های خبری بشم.البته این صمیمیت بین بچه های آیتی هم بود ومن در این حوزه شاید دوستان خیلی صمیمی تری نسبت با سایر حوزه های دیگه دارم .

نمی دونم شاید یکی از خاطرات بد من از حوزه راه به دلیل حرف هایی باشه که به گوش من رسید از کسانی که در هر شرایطی حاظر به بدگویی ویا قضاوت بد درباره اونا نبودم ولی برخلاف باوری که داشتم درباره من حرفایی می زدند که باورش برام سخت بود.

ولی در هر صورت خاطرات خیلی خوبی داشتم ودلم می خواد فقط به این خاطرات فکر کنم وتمام حرف هایی که می شنیدم را تنها دروغ بدونم.

 نمی دونم کی دوباره می تونم در کنار دوستای قدیمیم دوباره کار خبری کنم ولی از همشون به خاطر خاطرات خوبی که برای من به جا گذاشتن ممنونم.وآرزو می کنم موفق باشن.

شاید خداحافظی از برنا وگفتن خاطراتم از حوزه راه ، شروعی باشه برای نوشتن دوباره در وبلاگم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/01/26ساعت 21:21  توسط بهناز  | 

Shakespeare:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, she's yours,
If she doesn't, here's the poison, suicide yourself for her.
شکسپير
:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره  ،اگه برگشت كه مال توئه
اگر برنگشت، سم كه داري، خودتو بکش!

Optimist:
If you love someone,
Set her free....
Don't worry, she will come back.
خوشبين:
اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره....نگران نباش، حتماً بر مي گرده

Suspicious:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, ask her why.
شکاک:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره....اگه برگشت، ازش بپرس چرا

Impatient:
If you love someone,
Set her free....
If she doesn't come back within some time forget her.
ناشکيبا:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه تو يه مدتي برنگشت، فراموشش کن

Patient:
If you love someone,
Set her free....
If she doesn't come back, continue to wait until she comes back.
صبور:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه برنگشت، اونقدر صبر کن تا برگرده

Playful:
If you love someone,
Set her free....
If she comes back, and if you love her still,
Set her free again,
Repeat
خوشگذران:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...وقتي برگشت، اگه هنوز عاشقش هستي،دوباره ولش کن برهدوباره....

Animal-Rights Activist:
If you love someone,
Set her free…
In fact, all living creatures deserve to be free!!
فعال دفاع از حقوق حيوانات:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...درواقع همه موجودات زنده حق دارن که آزاد باشن

Lawyers:
If you love someone,
Set her free…
Clause 1a of Paragraph 13a-1 in the second
Amendment of the Matrimonial Freedom Act clearly states that....
وکلا:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...بند 1-a از پاراگراف 13a-1 بند الحاقي دوم از قانون آزادي ازدواج'' به طور صريح مي گويد که ... .

Bill Gates:
If you love someone,
Set her free…
If she comes back, I think we can charge her for But tell her that she's also going to get an upgrade.
بيل گيتس:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه برگشت، من فکر مي کنم که مي تونيم براي نصب مجددش يه هزينه هايي رو پرداخت کنيم.البته بهش بگو که بايد خودشو بهتر کنه

Biologist:
If you love someone,
Set her free…
She'll evolve.
زيست شناس:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...حتما'' متحول مي شه!

Statisticians:
If you love someone,
Set her free …
If she loves you, the probability of her coming back is high
If she doesn't, the Weibull distribution and your relation were improbable anyway.
آمارشناسان:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه اونم عاشق تو باشه، احتمال بازگشتش زياده،
اگر عاشق تو نباشه، به هر حال توزيع Weibull و رابطه شما غير محتمله!

Salesman:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, deal!
If she doesn't, so what! ''NEXT''.
فروشنده:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه برگشت، قرارداد ببند، اگه برنگشت، چه خوب، ''بعدي!''

Schwarzenegger's fans:
If you love someone,
Set her free …
SHE'LL BE BACK!
طرفداران آرنولد:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...حتماً بر مي گرده''

Insurance agent:
If you love someone,
Show her the plan....
If she ever comes back, sign her up,
If she doesn't, keep follow up with her and never give up!
نماينده بيمه:
اگه عاشق كسي شدي،بهش برنامه رو نشون بده، اگه برگشت، ثبت نامش کن،اگه برنگشت، پي گيرش شو و هيچ وقت بي خيال نشو

Physician:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, it's the law of gravity,
If she doesn't, either there's friction higher than the force or the angle of collision between two objects did not synchronize at the right angle.
فيزيکدان:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه برگشت، اين قانون جاذبه است
اگه برنگشت، يا مقدار اصطکاک بيشتر از نيروي جاذبه است، يا زاويه برخورد بين دو جسم در زاويه مناسب تنظيم نشده.
+ نوشته شده در  87/03/18ساعت 15:16  توسط بهناز  | 

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟


پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.


پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.


فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه.

+ نوشته شده در  87/03/18ساعت 15:14  توسط بهناز  |